تبليغاتX
بهار كودكي
بی ریا مثل قلب پاک و کوچک کودکی از دیار زرین دشت
 ما را با نظرات خود ، ياري و سرافراز نماييد.

اين پست ، همواره ثابت است . پست هاي جديد را بعد از اين پست، ببينيد و بخوانيد.

انتقاد پذيری ، حقيقت ها ، دیدن واقعيت ها .

به یاد داشته باشیم که توهین کردن با مخالفت کردن ، زمین تا آسمان فرق دارد.

به قول آقای ... ، زنده باد مخالف من!

موضوعات مورد علاقه ی خود را در آرشیو موضوعی بیابید

نظر شما براي ما ارجمند است.

YOUR OPINIONs ARE RESPECTABLE FOR US

|+| نوشته شده توسط رحمان در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 بچه های دوران تحصیل

اینم عکس هایی از بچه های هم خوابگاهی و دوران تحصیل در

 اهواز و اصفهان ۸۴-۸۸

هی روزگار

سر به هم آورده دیدم برگهای غنچه را
اجتماع دوستان یک دلم آمد به یاد

و اینم بچه های زرین دشت

باران باش ، نپرس که پیاله های خاک ازان کیست.

http://www.banogol.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط رحمان در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  |
 الاغ سواری

خر یا به عبارت مودبانه ،الاغ سواری

دوست داری سوار خر بشی و با چماق بزنی توی گوشش و جفتک بندازه و تو هم توی هوا معلق بزنی و با پوز بخوری زمین و خره بیاد با چهار دست و پا بدوه توی شکمت و نتونی هیچ کاری بکنی و دویست روز توی بیمارستان بخوابی و هیچ کس هم به عیادتت نیاد و یا اگه بیاد بدون کمپوت و آب میوه بیادو از غصه دق بکنی و فکت مثه مرغابی دراز بشه و مثه کلاغ قارقار کنی و پرستار هم یه نگاه بهت نکنه و آخرش یه مشت استخون پوسیده واسه ننه ات ببرن و بشینه زار زار گریه کنه که چرا بچه ام نرفت نونوایی و این بلا سرش اومد و رو سنگ قبرت بنویسن علت مرگ ، خرسواری بدون کلاه و کمربند ایمنی ؟

پس بدو برو آموزشگاه و خداتومن بریز توی حلقشون تا با صد بار رد شدن  در آیین نامه ، بعدش گواهینامه خرسواری بدن و بعدا توی خیابون بگیرنت به جرم نزدن چوب بر نشیمنگاه الاغ و چشمک نزدن به عابرین پیاده که از سواره رو رد میشن و همیشه طلبکار سواره اند و با دمپایی پلاستیکی له شده شون غیژ غیژ بر روی آسفالت میکشن و همه جا رو خط کشی عابر پیاده کرد ن و الاغ سواران بیچاره با خرهای رنگارنگ تولید داخلی و راهنماهای سوخته شده در روز اول و لاستیک های صیقل داده شده ، هی باید سر خر را بکشد تا جفتک هوا بکنه و و تو آیا بیفتی تا نیفتی.

در دنیایی که جو سهمیه بندی بشه و گندم رایگان ببخشند و الاغ از فرط گشنگی  سر در انبار غلات انسانی بکنه ، مجالی برای الاغ سواری نیست که نیست.

کر ه خری که سالانه باید مبلغی بیمه شود و هیچ وقت ثمش رو در آسفالت برون شهری هم نذ اره و اگه بذاره باد می برش و شرکت بیمه هم یک ریال بابت خرد شدن ثمش در سوراخ موش نمی دهد، دیگر امیدی به ذوق  کردن و سواری دادن ندارد.

الاغ های نژاد خارجی را کشتند و  خرهای ظاهر زیبای بی جان و عمر کوتاه جاگزین کردند که سر سال چهار لنگش بالا رفته و باد  می کند و کرم هم نمی زند.

باید ماده خرها را اصلاح ژنتیکی کنیم و بر مولدهای پهن کمر  نظارت کنیم ، تا خطا نروند.

ن:ع.ر.معروفی

|+| نوشته شده توسط رحمان در سه شنبه هفدهم شهریور 1388  |
 شریعتی

مردم از نظر دکتر شریعتی چهار دسته اند:

اول

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 .

دسته دوم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

 .

دسته سوم

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 .

دسته چهارم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

برگرفته از وبلاگ

 davinchi65.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط رحمان در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 پرواز را باید باور کرد

پرواز را باید باور کرد

نه فریاد بی صدا ، نه فریاد بی فردا

نه شکستن زیباست ، نه انفجار هوای محبوس پشت حنجره ها

اما سکوت و تنهایی ، ترسی شفاف بر دل می افکند

کجایی پدر که فریادها را براندازی و وهم را از سکوت بستانی؟

گاهگاهی آرام آرام زمزمه می کنم : پدر کجایی؟

پدر کجایی؟

می دانم ؛ باشد ؛ من خود می جنگم .

اما پدر ، تنهایم.

من و صد تن نشود

برادر مرا یاری نمی کند. اگر یاری کند ، از ترس فریاد ، مرا تنها می گذارد.

کاش برادر، زندگی را باور کند

همان طور که پرواز را باید باور کرد

ن: ع.ر.معروفی

|+| نوشته شده توسط رحمان در جمعه هفتم فروردین 1388  |
 نبودن یا فراموشی یک بودن

نبودن یا فراموشی یک بودن

ن ب ود ن ، هیچگاه به تلخی فراموشی یک " ب ود ن " نیست

گر هست ، باید دل بست ، دوست داشت و عاطفه بخشید

گر هست ، باید اشک ریخت ، بوسه زد و عشق ورزید

حال آن بودن کجاست؟

دل بستم ، دوست داشتم ، عشق ورزیدم

می دانست یا خیال می کردم؟

گم شد یا پیدایش نکردم؟

او رفت یا من باز نگشتم؟

آه چه سخت است فراموشی یاری دیرین حتی خیالی

به یاد روزهای پر از خاطره و نگاه های پنهانی

 و ساعت های کوک شده ی بدون آگاهی

آری روزگار بود که عقربه هایش را برایمان ، تنظیم می کرد

نور چشمانمان با اراده ی او به هم پیوند می خورد نه از تصمیم ما

مثل کودکی که اسباب بازیش را فراموش می کند

روزگار با ما چنین کرد

اما آن کودک همان کودک است ولی

به یادش می آید و برای گم شده اش گریه می کند

حال که او رفته است و ما مرده ایم

فقط به این می اندیشم که دوستش داشته باشم

همچنان خاطرش دریاد می ماند

هرچند بی او آزارم می دهد.

اما آزاری پر از شیرینی و لذت تلخی دوری

من آن را دوست دارم

و دلم را راهی می کنم

 تا هماره مهر بر بام قلبش پرتو افکند

" مهتاب از سوی او برای من کافیست "

ن : ع.ر.معروفی

|+| نوشته شده توسط رحمان در پنجشنبه ششم فروردین 1388  |
 عاشقان موازی

عاشقان موازی

اگر دو خط موازی ، عاشق یکدیگر شوند و هچنان موازی بمانند، آیا این دو عاشق و معشوق به هم می رسند؟

آیا باید شکسته گردند درحالی که شکستگی در مرامشان نیست؟

عشق برای دوست داشتن است نه برای رسیدن.

و دوست داشتن به معنای رسیدن ماده نیست چون دوستی ماده نیست.

آری ، باید برای رسیدن به عشق و دوستی و محبت ، کوشید نه برای ماده.

پس عشق خالصانه را از خطوط موازی باید آموخت .

دو دست نیز می توانند موازی باشند و یا به هم برسند .اگر موازی باشد ، در عمق وجود ، می توانند به هم برسند . اما رسیدنشان ممکن است به خاطر تقدیم دو حلقه و یا به معنی ای کاش و حسرت باشد.

مثل خطوط دو طرف خیابانی دراز که دو نگاه را به هم تلاقی می دهد و نور نگاهی از جفت چشمانی به جفت چشمانی دیگر، برساند اما هیچ وقت دو چشم را به هم نمی رساند ولی دل ها را به هم رسانده است.

حال که می دانیم رسیدن به عشق و محبت و دوستی ، جاویدان است، چرا برای وصال ماده ی فانی ، وجود خویشتن خویش را فراموش می کنیم؟

پس بدانیم زیباترین چشم ها ، زیباترین صورت ها و جمیل ترین آدم ها ، به گل می رسند اما عشقشان می ماند.

چرا جانمان را فدای مهربانان می کنیم ؟ در عوض چه می گیریم جز عشق و یاد و مهر و محبت و زیبایی دلها؟

فراتر از زمین و بر بلندای آسمان باید رفت و با پرواز ،لذت رهایی را چشید.

بیایید عاشقانی موازی باشیم

ن: ع . ر .معروفی

|+| نوشته شده توسط رحمان در پنجشنبه ششم فروردین 1388  |
 قلم یا کلنگ؟

قلم یا کلنگ؟

روی سخن بیشتر با مسولین در هر پست اداری است.

قلم یک فرد مسئول می تواند مانند یک کلنگ عمل کند. چرا که با حرکت نسنجیده و یا آمیخته با غرض ورزی ، می تواند خانه ای را ویران سازد.

ویرانگر، با ویرانی هر خانه ، یک قدم به نابودی خویش نزدیک می گردد، چه خانه ی دل باشد وچه خانه فردی مظلوم .

به گونه ای که آینده ای تاریک برای خود با ایجاد کینه در دلها فراهم می سازد.

ظلم حتما این نیست که مظلوم بداند چگونه به او ستم می شود ؛ بلکه چه بسا ظلم هایی است که ظالم با مکر و نیرنگ ، بدون اینکه مظلوم بداند و علم آن را داشته باشد ، انجام می شود.

ظالمان به ظاهر مظلوم ، بدترین خائنان یک جامعه هستند اما جاویدان نمی مانند.

قبل از حرکت و پشیمانی بعد از آن :

قلم خود را درست وبا هنرعقل و راستی ، به حرکت درآوریم.

چون ممکن است با عملی خطا، انسانی بیمار و خطرناک برای جامعه ی خود بپرورانیم.

ن: ع.ر.معروفی

|+| نوشته شده توسط رحمان در پنجشنبه ششم فروردین 1388  |
 آمد اما

آمد اما ........ شاعر شیرین سخن : ناشناس

آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی رؤیا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود

عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت

گرچه روزی هم نشین ، جز با من رسوا نداشت

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان آتش سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف

گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود

بر لب لرزان من فریاد دل خاموش بود

آخر آن تنها امید جان ِ من ، تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ

آگه از درد دلم  زان عشق جان فرسا نبود

|+| نوشته شده توسط رحمان در یکشنبه دوم فروردین 1388  |
 سؤال و سؤال و سؤال

سؤال و سؤال و سؤال..... ن : ع.ر.معروفی

تصوّر کنید که برای پرداخت وام به یک بانک می روید. ريیس بانک با تمسخر به شما می گوید : با وام یک میلیونی آرام شدی و حالت خوب شد.

 شما ناراحت می شوید و به او می گویید : محدوده ی تفکر شما ، به پشت میزتان محدود می شود و به این طرف نمی رسد. البته رییس ، قبلا شما را برای گرفتن همین وام ، به دلایل غیر عقلانی و شخصی، اذیت کرده بوده است و شما نتوانسته اید به راحتی وام خود را بگیرید و هیچ منع قانونی هم در کار نبوده و شما طبق قانون می توانستید وام بگیرید. هیچ کس هم به داد شما نرسیده تا با سماجت و پی گیری های مستمر، به سختی توانسته اید وام خود را دریافت کنید.

اشتباه نکنید ، این توهین نیست بلکه آزادی بیان در عین احترام و رعایت شؤنات اخلاقی است .

رییس بانک که در کنار فرد متقاضی وام است ، بهش برمی خورد و سریعا به بهانه ی اغتشاش و بر هم زدن محیط بانک ، پلیس را خبر می کند . هر دو به پاسگاه برده می شوند و شکایت نامه تنظیم می کنند .

روز دادگاه فرا می رسد. قاضی ماجرا می شنود .از شاهد می خواهد با قسم به کتاب آسمانی ، واقعیت را بگوید. شاهد ماجرا را با دخل و تصرّف بیان می کند و توضیحات اضافی و غیر واقعیت علیه شما ارائه می دهد . شما اعتراض می کنید و درخواست قسم به قرآن می کنید تا آن را تکذیب کنید.

می گویید: قرآن ممکن است که جزای فرد دروغگو را در آخرت رقم بزند اما ما فعلا با دنیا سروکار داریم و ما باید جزای افراد را در این دنیا به خاطر اعمال غیر قانون تشریحی ، تعیین کنیم .

قاضی ، دیگر اجازه ی صحبت به شما را نمی دهد. حال شما هیچ شاهدی ندارید اما رییس بانک شاهد خود را آماده کرده . شما می دانید که این شاهد به خاطر دریافت وام خود ، حاضر به شهادت دروغین شده است اما نمی توانید با مدرک معتبر ، آن را اثبات کنید .

دقیقا یک بازی شطرنج است با این تفاوت که حرکت بعدی بستگی به تصمیم قاضی دارد.

قسم شما به قرآن قبول است یا فرد شاهد؟

اگر جواب، هیچ کدام است ، آیا به خاطر توهینی که به شما شده است و رسیدگی به اعاده ی حیثیت شما و کشیده شدن به مرجع قضایی توسط رییس بانک ،  ایشان محاکمه می شوند ؟

به نظر شما قاضی چه تصمیمی می گیرد و کدام تصمیم درست تر است ؟ درحالی که شما اعاده حیثیت کرده اید.

توضیحات تکمیلی:

– فرض کنیم که دلایل کینه ی قبلی با رییس بانک،ثابت شده است وچیز مهمی نبوده است.

|+| نوشته شده توسط رحمان در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  |
 عدالت اجتماعي

عدالت اجتماعي

ماشين زمان چون باد مخالف از روي اجساد ضعيفان مي گذرد.

در اين ميان ، نامردماني نامردند كه مروّت را در غل و زنجير ، اسير كرده و مردانگي را در زير پاهاشان له كرده اند كه در واقع ديوي بد سيرت و پليدند.

اين نامردمان هزار چهره ي خونخوار، خون را بسان زالوي مرداب ، از رگ هايي كه گوياي هزاران درد و ظلم و بي عدالتي هستند ، مي مكند.

آيا من بايد فقط به اين اعتقاد زنده و نفس بكشم كه در آخرخدايي هست كه آتشخواران شب هاي تار را بر پشت ميز محاكمه مي كشاند و خود ، ساكت و مظلوم مثل سايه در زير پاهاشان جان دهم ؟

نه ؛ در برابر ظالم نبايد سر تسليم فرود آورد بلكه بايد تا آخرين قطره حيات در رگ ها ، حتي با پنجه هاي پينه بسته ، آزادي را از حلقوم اين تبهكاران رباييد . اين ربايش ، دزدي نيست ، گرفتن حق از دزد است.

اي پري هاي غمگين و خشم آلود تنهايي من ، مرا با اين ديوهاي پليد وحشت نگاها ، تنها مگذاريد تا دست هاي هر دل سنگي كه به هر طريقي خنجر مي زنند را با شمشير حق و غيرت و اتحاد ، جدا سازم و سازيم.

بياييد دنيايي بسازيم كه مسلماني و جوانمردي و انسانيت به معناي واقعي ، براي تمام لحظات روزگار ، باقي بماند ؛ نه براي لحظات خود نمايي.

كساني كه عقاب و كركس شدند ، به آرزوهاي خود و حتي محال ما رسيدند و يا درنده خو و تيزرو چون گرگ بيابان شدند و كساني كه ساده و يك رنگ بودند ، بدبخت نشدند اما سياه بخت شدند و زير پاها خرد شدند .

اي مرد هايي كه مَرديد و اي زن هايي كه شجاعت مردانه داريد ؛ به پا خيزيد و عمق كارهاي اين شياطين را در يابيد تا گردن هاي جبرواستكبارشان رااز چوبه ي دار آويزان سازيم.يك مور را توانست آزار داد ولي جمعشان را به يكجا ، هرگز.

پا بر زمين زنيد تا خورشيد از صداي مهيب اتحاد ما به لرزه افتد و پرتو مهرش را بر زمين پليد شده ، بيفكند و كساني كه عدالت را در كوره ي دل هاي تنگ و تاريكشان سوزانده اند را بسوزاند .

پس بياييد جامعه اي بسازيم كه در عمل شاهد اين عدالت محوري ها و انسانيت ها باشيم و جبارين و سيه دل هايي ديگر،با دستان خود پرورش ندهيم و نگذاريم كه ديگران نيز طمع رشد چنين افرادي را در سر بپرورانند .

و من الله توفيق

نويسنده : ع .ر. معروفي

|+| نوشته شده توسط رحمان در یکشنبه بیستم بهمن 1387  |
 عاقبت ، گرگ خدا مي گردد

عاقبت ، گرگ خدا مي گردد *** ع.ر.معروفي

آمدم يك قدمي بردارم

كه شدم دور از خود

و از آنجا ته صف

دست ها بر سر مردم بزدم

تكه ناني و لوازم بردم

همه جا كار من است

كه كنم حيله و نيرنگ و ريا

به ضعيفان و نحيفان خدا

*******

دوست دارم كه زرنگي بكنم

پاچه خواري و تملق بكنم

هر كسي هم كه بگويد زور است

پتك سنگي به سرش مي كوبم

*******

يه روزي با رفقا

سر كوچه بنشتيم بي كار

پيرمردي، عصايي، رد شد

سنگ ريزه كنيم پرت بر آن قامت خم

ما بسي خنديديم

و دويديم پي او

هي بكرديم صدا

هو،هو،هو

*******

دوست دارم پادشاهي بكنم

ديگران دست به سينه

سر تعظيم ببينم باشند

دختران و پسران مي لرزند

و نفس ها محبوس

هيچ حقي به كسي هم ندهم

و فقط خود باشم

******

عمر من مثل پدرهايم نيز

اينگونه گذشت

بچه ها و نوه ها مثل خودم

رشد دادم كه زرنگي بكنند

*****

و هم اينك مُردم

دست پرورده ي من

جاي من است

و فقط يك چيز است

گله اي ميش كه ترسيد ز يك گرگ ضعيف

عاقبت ، گرگ ، خدا مي گردد.

|+| نوشته شده توسط رحمان در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 چشم قهوه اي روشن

دوست دارم

چه چيزي را

نمي دانم

اما ديوانه وار عاشق چشم هاي قهوه اي روشن هستم

من جلوه اي از خدايم را در آن ها مي بينم

اين چشم ها گوياي مهرباني و محبت سرشار صاحبانش است

كدام صاحب؟

صاحب اصلي ، خداي نازنينم است

آدماي دور و برم فكر ميكنن من متفاوتم

فكر ميكنن من بي خودي دلم رو به اين چشم ها خوش مي كنم

اما به اون خداي رحمانم سوگند

چيزي جز مهر و عطوفت در اين چشم ها نمي بينم

و هيچ وقت هم نتوانستم به آن ها نزديك شوم

دليلش را نمي دانم

كه چرا هر جا اين رنگ را مي بينم

سخت مجذوبش مي شوم

شايد از كودكيم سرچشمه مي گيرد

باز هم نمي دانم

بگذار آدما هر چي مي خواهند بگويند

اما متنفرم از نيرنگ و ريا

و هيچ وقت نمي خواهم قلبم، دروغ بگويد كه نمي گويد

اميد دارم كه يه روزي اين راز را دريابم

دوباره و دوباره و دوباره مي گويم:

زيبا مي بينم

هر آنچه مي بينم

اما

ديوانه وار عاشق چشم هاي قهوه اي روشن هستم

ن : رحمان

|+| نوشته شده توسط رحمان در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 بهشت

اين چه حرفيست كه در عالم بالاست ، بهشت

هركجا وقت خوش افتاد ، همانجاست ، بهشت

دوزخ از تيرگي بخت درون تو بود

گر درون تيره نباشد ، همه دنياست، بهشت
|+| نوشته شده توسط رحمان در یکشنبه پانزدهم دی 1387  |
 قانون بقا

اگر دلت به حال پرنده ي در اسير شاهين ، سوخت

بدان كه به عنوان يك انسان ، به كارگيري قانون بقا براي انسان ها را قبول نداري.

پس به نظر شما چرا خيلي از آدما در اكثر مواقع ، حتي براي كوچك ترين موارد ، اين قانون را به كار مي گيرند؟؟؟

|+| نوشته شده توسط رحمان در یکشنبه پانزدهم دی 1387  |
 
 
بالا